ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

241

معجم البلدان ( فارسى )

حواق [ ح ] حوق به معنى زباله و حواقة زباله دان است . نام جايگاهى است . حوامض [ ح م ] جمع حامض . آبى شور است . حوّان [ ح و وا ] گويا وزنى ديگر از جمع أحوى باشد ، مانند « اسود - سودان » و آن رنگ [ 356 ] سرخى است كه به سياهى زند . شناسه نام كوهى است . حوايا [ ح ] جمع حويه . و آن كيسه‌اى است نرم پر كرده ، كه آن را بر كوهان شتر نهند . حوايا به معنى اندرونه شكم است . نام آبى در بخشهاى يمامه از آن قبيله ضبه و عكل است . برخى حاى آن را به كسر خوانند و اين گفتهء حازمى است . نصر گويد : حوايا جايگاهى در پائين ثعلبيه نزديك أود است ، كه ساختمانش از سنگ است و آب را مانند بركهء سيل گير نگه مىدارد . حوايه [ ح ى ] « يوم حوايه » از روزهاى تاريخى افسانه‌اى عرب است . حوتنانان [ ح ت ] با تاى دو نقطه و سه نون كه ميان آنها دو الف است . نام دو دره در سرزمين قبيلهء قيس است كه هر يك را حوتنان خوانند . تميم پسر ابى پسر مقبل چنين مىسرايد : ثمّ استغاثوا بماء لارشاء له * من حوتنانين ، لا ملح و لا رنق « 1 » و در روايتى لادمن و لازنن يعنى نه تنگى و نه كمبود [ در روايتى ديگر لا ملح و لا دمن ] « 2 » حود حوّر [ ح د ح و و ] يا حيد عوّر [ ح د ع و و ] يا حود قور [ ح د ق و و ] از ريشهء حود با دال بىنقطه با فتح يا ضم حاء در سه روايت . در روايت دوم عين بىنقطه است . و در روايت سوم قاف است . نام كوهى ميان حضر موت و عمان و در آن غارى است كه گويند مردى اعور ( يك چشم ) به در آن ايستاده و هر كس كه بخواهد سحر بياموزد بدانجا مىرود : و با اعور گفتگو مىكند پس او مىگويد [ 357 ] تو نمىتوانى بياموزى مگر اينكه به محمد كافر شوى پس او را به درون غار كه گروهى آنجا هستند مىبرد ، در بالا دست درون غار پيرمردى بر كرسى نشسته و از تازه وارد مىپرسد : كدام رشته سحر را مىپسندى ؟ و جز يك رشته به او نمىآموزد . اينها را عثمان بلطى نحوى ساكن مصر گفته است . او مىگويد : حسين يمنى و اسعد بن سالم يمنى چنين گفته‌اند . مؤلف ( ياقوت ) گويد : قاضى مفضّل پسر ابو الحجاج عارض در مصر از گفته احمد بن يحيى پسر ورد در سيزده شب مانده از ذى حجهء سال 613 براى من چنين نقل كرد : در پشت دژ منيف از كارگزارى دملوه در كوهى كه « قورشق » نام داشت و « حودقور » خوانده مىشد كه گودى بسيار نداشت ، درازاى آن پنج نيزه و پهناى آن نيز اندك بود و در ميان آن دكه‌اى ساخته شده بود كه هر كس مىخواست سحر بياموزد بزى سياه كه يك موى سفيد در آن نباشد مىگرفت و سر مىبريد و پوست آن را در مىآورد و گوشت آن را به هفت بخش مىنمود و آن را به درون غار مىبرد ، سپس شكنبه آن را دريده و كثافتهاى آن را بر سراپاى خود مىماليد و پوست آن بز را بر بدن خود وارونه مىپوشانيد ، و شبانه به درون غار مىشد ، در آنجا كسى را نمىديد ، پس مىخفت و چون بامدادان بيدار مىشد ، هر گاه تن خود را از آن كثافتها پاك شده مىديد نشان پذيرفتن او در اين راه بود . هنگام داخل شدن هر چيز را كه مىخواست نيت مىكرد . و هرگاه هنگام بيدار شدن بامدادان تن خود را همچنان آلوده مىيافت نشان آن بود كه پذيرفته نشده است ، و چون پس از پذيرفته شدن از غار بيرون مىآمد حق نداشت از آن داستان براى مردم تا سه روز چيزى بگويد بلكه بايد در آن مدت ساكت بماند . او مىگفت : من يكى از پابرهنگان را كه از مردم « اديم » بود و نام او سليمان پسر يحيى افسانه سرا بود و به ساحرى شهرت داشت بر خواندم ، و او را سوگند دادم كه هر چيز كه دربارهء سحر خواهد گفت درست بگويد ، پس او سوگند ياد كرد كه ساحران نمىتوانند كار بسيار كنند ايشان آبى از يك چاه به چاه ديگر نتوانند برد . شير پستانى را به پستان ديگر نمىتوانند منتقل كنند . صورت انسان را نمىتوانند دگرگون سازند ، ايشان تنها مىتوانند ابرها را جابجا كنند ، و محبت در دل كسى بياندازند و دشمنى ميان كسى ايجاد كنند و اعضائى از تن آدمى همچون سر يا چشم يا دل را به درد آورند .

--> ( 1 ) . پس به چاه آبى بىنمك و گوارا در حوتنانان پناه مىبرند كه گودا نداشت . ( 2 ) . داخل كروشه از نسخه بدل‌هاى و ستنفلد در جلد پنجم صفحه 613 است .